تبليغاتX
گروه رپ

 

سلام......ما رفتیم دیگه........گفته بودم چه بهش برسم چه نرسم دیگه باید برم....

خب دیگه آخرشم نشد و ما رفتنی شدیم.....از همتون واسه این مدتی که همراه من بودید ممنونم....دستتون درد نکنه....همتونو به خدا ی بزرگ میسپارم...موفق باشید.....همیشه به یادتون هستم..ما که رفتیم....

گشتم نبود.نگرد نیست

خداحافظ از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن مرگه....خداحافظ

دیگه میرم.......اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من..

ستاره خاموش بشن تو آسمون شب من.....من میمیرم دیگه میرم

خداحافظ دیگه رفتم...پایان ثانیه منم..هر جایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدیهاتو خوب کنم

خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم..

دل میسوزه....از من نخوا بیشتر از این اسیر این قفس باشم...

چیزی نمونده از دلم خاکستر رو آتیشم....

ریزه ریزه دل میسوزه.....

 

 

+ نوشته شده توسط مبین در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 11:7 |
 

یه روز عاشق تو بودم اون روز دیگه نمیاد

حتی دمه مرگ من خاطرتو نمیخوام

عشقت فراموشم شد

حتی اگه بمیرم

تو که دوسم نداشتی

اینو گفتم و میرم

 

---------------------------------

هیچ وقت آدم به عشقش نمیرسه....ولی با یاد و خاطرش زندگی کنی خیلی بهتره

----------------------------

خداحافظ همین حالا...همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه اسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا خداحافظ

 

+ نوشته شده توسط مبین در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 15:42 |
 

با زبون بی زبونی گفتم ای کاش که بمونی

بهت التماس کردم اگه تو بخوای میتونی

تو که حرفامو شنیدی تو که این اشکامو دیدی

آخه من با تو چه کردم که از عشق من بریدی

بد کردی عزیز به خدا قلبم داره پر پر میزنه

بد کردی عزیز به خدا جونم و یکی خنجر میزنه

بد کردی عزیز به خدا رفتی و بی تو موندم بی همصدا

حقم نبودش به خدا تک و تنها بمیرم تو غصه ها

حالا هر جا که هستی با خاطره عشق من تو رو خدا یادت نره

هر جا که هستی اینو بدون یکی هست که هنوز دوست داره

آخه حقم نبود این همه بدی رفتی و آتیش و به جون من زدی

گریه میکردی و میگفتی که فکر نکننم که تو خیلی بدی

شرمنده عزیز که دلم واسه چشای تو خیلی کمه

شرمنده عزیز که تو میری و من دوست دارم یه عالمه

شرمنده ی اون نگاهتم تو رو خدا بدون هنوز به یادتم

اشکات هنوزم یادم میاد دلم میخواد بگه فقط تو رو میخوام

تو رو خدا حالا ولم نکن عزیز تک و تنها ولم نکن تو این دیار

خودت میدونی چقدر دوست دارم

بس کن تو رو خدا اشکم و در نیار

 

----------------------------------------------------------

 

وقتی که بهم جواب نه داد

شبه اومد چشام تو چشماش افتاد

زوزه کشید و رفت سوی زنگیش

نفهمید زندگیمو داده بر باد

دلی که زیر پاهاش لهش کرد

بهش بگید داره جون میگیره

بدش میاد............جهنم

میخواد بره .........جهنم

نمیمونه...........جهنم

نمیتونه..................جهنم

حیف که دلم نیومد

براش خالی ببندم

میخواد بیاد کنارم

بهش بگید نمیشه

بگید که منت نکش

قهرم باهات همیشه

 

 

 

+ نوشته شده توسط مبین در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 9:0 |

 

به نام خدا

سلام دوستای گلم.....قربون همتون بشم من....نمیدونم فقط امیدوارم زیاد نگران نشده باشید...آدمای دیوونه همینن دیگه....یه جوری میخوان دیوونگیشونو ثابت کنن....پونه هم انگار از دیوونه ها خوشش نمیاد

خب دوستان سلامتید..چیکارا میکنید..؟

اگه میخوایید از ماجرا با خبر بشید.الان اصلا وضیعت اینو ندارم که دوباره اون صحنه ها رو تعریف کنم ولی براتون مینویسم.......خب فعلا باید برم به قول آقای دکتر استراحتحتما میام و بهتون سر میزنم...همتونم دوست دارم بیشتر از همیشه......

 

+ نوشته شده توسط مبین در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 6:26 |
 

سلام

من حامد دوست مبینم اومدم کمک بخوام ازتون

مبین معلوم نیست باز چه خر بازی در آورده الانم تو بیمارستان

خیلی حالش بده

دیوونه شده بود و این بلا رو سر خودش در آورد

احتمال داره زنده بمونه و احتمال مرگم هست

همه چیز دست خداس

فقط براش دعا کنید

باور نمیکنید اینقدر چهرش معصوم شده بود

منو ۴ ۵ تا از بچه ها که رفته بودیم پیشش بیهوش بود چند دققه ای که تونست حرف بزنه با لبخند میگفت پونمو از دست دادم هممون داشتیم داغون میشدیم و دیگه اومدیم بیرون

بنده خدا معلوم نیست چه بلایی قراره سرش بیاد

فقط براش دعا کنید تا خودش بیاد داستان و براتون بگه

خدا خودش کمکش کنه

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط مبین در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 1:0 |
 

سلام بر و بچ

من که خیلی خوبم...شما چی خوبید..؟

خب فقط اومدم بگم همه چی درست شد....از همتون هم ممنونم..با اصرار خانوم هم قرار شد وب و ول نکنم................ایشاا...تا چند وقت دیگه هم با یه تغییر و تحول جدید و حال و هوای نو میام........فدای همتون بشم......دستتونم درد نکنه....مرسی...تا بعد..بابای

+ نوشته شده توسط مبین در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 13:27 |

 

بسمه رب عشق..............اسیر سرنوشت

 

سلام بچه ها...سلام آبجی ها و داداشای گلم..........همتون خوبید که..؟امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت باشید........براتون سور پرایز دارم.....تا آخر این پست با من باشید....ممنون..........

 

خب این دفعه اومدم حرفای دلمو بزنم.....اومدم حرفایی رو که دلم میخواد بگم نه از روی احساس و اعصبانیت ..... حرف بزنم نه............

میخوام بگم پونه جان منو ببخش...آره میدونم اشتباه کردم...میدونم گناه کردم....میدونم همه چیز تقصیر من بود...قبول.....حالا هم میخوام جلوی همه ی این آدما که خودشون همه همچین مشکلاتی رو داشتن بگم....دوست دارم و عشق ما بیشتر از اون می ارزه که بخوام تو رو ول کنم یا به تو بگم عاشق نبودی....منو ببخش...

میدونی اندازه ی تمام گل پونه های دنیا دوست دارم....خیلی ها یا دارن مسخرم میکنن یا دارن میزنن تو سرم یا اینکه دارن پا به پای من میان......از همتون ممنون ولی میخوام اینو بگم.....پونه رو دوست دارم و هر کاری حاضرم براش بکنم....همیشه تو همه ی زندگی ها اشتباه و خطا پیش میاد و با یه معذرت خواهی و صحبت همه چیز حل میشه ....چرا پونه....؟ چرا باید واسه ما اینجوری نباشه...چرا باید با یه اشتباه همه چیز فراموش بشه....من که هنوز یادمه...اون روزایی که با هم بودیم...یادته همیشه ماهگرد میگرفتیم...

پونه جان میخوام بگم آره شاید خوشی هم داشتم ولی تو همه ی خوشیهام اول از همه تو تو فکر و خیالم میومدی و اونجا هم خوشی هامو با تو قسمت میکردم....اونجا هم دوست داشتم تو رو خوشحال کنم...اما حیف که تو خیالم بود.......

ازت ممنونم که جلوی حرفای دیگران ایستادی...مرسی...مرسی که تا اونجایی که تونستی با هام موندی....حالا من میخوام باهات باشم...........میخوام اینو داد بزنم تا همه بدونن..میخوام همه بدونن که پشیمونم و تو رو میخوام....پونمو میخوام پونه ای که خودش میدونه چه روزایی داشتیم هم سختی هم شادی.....ولی از این به بعد میخوام فقط شادی باشه...همین................منتظرت هستم عزیزم........

 

 

  

سورپرایز شما........

خب دوستان دیگه هر بدی و خوبی ای از من دیدید به بزرگی ه خودتون ببخشید..از تک تک شما ممنونم که تو هر شرایطی باهام بودید..........همتون و به خدا میسپارم.....امیدوارم همیشه تو همه ی مراحل زندگیتون موفق و پیروز باشید.........دست همتونو میبوسم خاک پاتونم هستم....دلیل رفتنم....به 2 دلیل 1_ اگه پونه قبول نه باید دیگه بچسبم به زندگیم و به کارام برسم.....2_اگه قبول نکنه دیگه چیزی ازم نمیمونه که بخوام به وبلاگم برس....امیدوارم قانع شده باشید.......مواظب خودتون باشید......

زندگی 2 لحظه بیش نیست.... :

لحظه ی اول در انتظار لحظه ی دوم

لحظه ی دوم در حسرت لحظه ی اول

 

 

میمیرم برات

نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

نمیدونستی دلم بسته به ساز صدات

آرزوم اینه نمیدونستی میمیرم برات

عاشقم هنوز

اگه خواستی بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم

گفتی من میرم تا فردا یار خوشگلم

برو راهی نیست تا فردا رها کن دلم

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور

سفرت بخیر

برو گر شکستی دلم میتونی دوباره بساز

از دل شکسته نا امید و خسته تو بازم برو

نمیخوام بیایی

نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمیخوام ازت

نمیخوام ازت مث یه شمع بسوزی تا تموم بشی

برو تا بزرگترینی  که میخوام آرو بشی

 

 

 

+ نوشته شده توسط مبین در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 13:30 |
 

خب پونه اومد...حرفاشو نا تموم زد و رفت ولی بازم میاد....نمیدونم چیکار کنم بچه ها....وقتی همه چیز و در نظر میگیرم با اون دوتایی خوشبخت خوشبخت میشیم ولی وقتی بیشتر همه چیز و در نظر میگیرم میبینم من شاید خوشبخت شم ولی اونی که اون میخواد من نیستم......دیگه نمیدونم واقعا نمیدونم....اصلا فکرم دیگه کار نمیکنه.....شما بگید....چیکار کنیم....پونه خودت بگو چیکار کنم...؟من همیشه به همه ی کارای خدا و سرنوشت اعتقاد شدید داشتم و دارم...الان هم میگم هر چی خدا بخواد...ولی آخه بنده ی خدا هم باید یه تکونی بده مگه نه...؟

ولی من موندم چیکار کنم................................................................

+ نوشته شده توسط مبین در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 11:11 |

 

سلام به همگی اللخصوص پونه

خب من همه ی حرفای شما رو خوندم...دست همتون درد نکنه...بعضی گفتن ولش کن مگه دختر نیست دیگه....بعضی ها گفتن بهش میزسی مطمئن باش...بعضی دیگه گفتن عشق معنی نداره و اون تو رو نمیخواد....ولی تنها یه نظر با بقیه فرق داشت اونم از پریا خانوم بود....که واقعا قشنگ نوشته بود...دستت درد نکنه ولی پریا جون من فکر میکنم پونه هنوز این حرفا رو ندیده و خودمونی بگم هنوز نیومده تو نت من تا شب هم صبر میکنم و اگه اومد و جوابی نداد منم همون کاری که همه میگن و میکنم...خداوکیلی وجدانم آروم شد...ازش معذرت خواستم و گفتم که پشیمونم دیگه اگه اون نخواست من نمیتونم زورش کنم که...اون نمیخواد منو دیگه دوسم نداره ولی میگفت عاشقه ولی حالا همه بفهمید که عشق کشکه و وجود نداره اگه هم وجود داشته باشه پونه اونو زیر سوال میبره اگه......

خب دیگه من میرم تا شب میام.......به امید اینکه همه تو زندگیشون موفق بشن....از همتونم واسه کمک و محبتاتون ممنونم عزیزان.... تا بعد بابای

 

+ نوشته شده توسط مبین در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 13:27 |

 

حرف آخر

پونه نه میخوام برگردی نه میخوام کاری کنی...چون میدونم دیگه ما مال هم نمیشیم اگه هم بشیم میدونم اونطوری مثل قبل نیست....پس فقط میشه تو رویاهام و خواب و خیالم باهات باشم....که همینم برام خوبه...فقط خواستم بدونی من مثل تو بی معرفت نیستم که خیلی زود همه چی رو فراموش کنم..لا اقل اون سختی هایی که کشیدیم و یادت بیار...چرا رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی...چون عاشق نبودی....همین....ولی دوست داشتم و غرورمو گذاشتم زیر پا و اومدم گفتم میخوام باهات باشم.....درسته هنوز تو نیومدی و حرفامو نشنیدی ولی میدونم فایده ای نداره حرفای من....اما فقط قصدم این بود که بفهمی من نامرد نیستم تو هم واسه اینکه دلت خنک شه و من و گناه کار بدونی همه چیز و انداختی تقصیر من اما واسم مهم بودی و هیچی نگفتم و گذاشتم به زندگیت برسی....اما واسه آخرین بار و حرف آخر فراموشت نمیکنم و همیشه تو دلم هستی و بدون که تو معنی عشق و نمیدونی....

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع تو غروب من

خداحافظ تو ای عشق عزیز من

 

بر و بچ منتظر آپم باشید که میخوام بترکونم

 

 

+ نوشته شده توسط مبین در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 10:56 |